تبليغاتX
یادداشت های من

یادداشت های من

LOVE

ناله من

دریا

دریا صبور و سنگین می خواند و می نویسد 

و رود، فریاد آب را به دل دریا می زند 

تو پای بر ساحل می گذاری و ساحل شادمان از طرح رد پای تو بر تن خیس خود 

و اما موجی دیگر که قدم بر شنهای ساحل می گذارد و بارانی که آن طرح را می شوید و پایان بازی های کودکانه 

نمی دانم موج، خود را به سنگ می کوبد یا آن را در آغوش می گیرد 

در هر صورت فرقی ندارد شاید 

اما در افق

افق گویی دنیایی دیگر است که در آن خورشید روشن، آرام آرام رنگ می بازد 

و چه رنگ باختنی!

به آن نگاه می کنی و دلت می گیرد 

چه دل گرفتنی!

گویی تو هم خودت را می بازی 

تو بنشین تا من تمام شعرهایم را از سوی تو بنویسم 

تو را صدا کردم 

تو رفتی و گلها تو را صدا کردند و برگ برگ درختان تو را صدا کردند 

صدای برگ درختان، صدای گلها، صدای باران، صدای موج و ناله ی تمنا را نشنیدی

ترن تو را می برد

ترن تو را به تب و تاب به کجا می برد.

یادداشت های من دات بلاگفا

بای تا های

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 23  توسط کامران  | 

سلام واقعا معذرت میخوام به زودی با مطالب جدید میام
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 1  توسط کامران  | 

سلام

بابا به خدا ميام اين دفعه ديگه راست ميگم جون تو ؛ نه اصلا جون خودم. دارم يكسري مطالب و عكسهاي جديد جمع آوري مي كنم و بزودي زود ميام

باي تا هاي

اه اين گوگل كروم خيلي ضايع‌ست اصلا شكلك نداره!

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آذر1389ساعت 12  توسط کامران  | 

تواضع سالک مبارز، فروتنی گدا نیست. سالک در برابر هیچ کسی سر خم نمی کند و همینطور به کسی هم اجازه نمی دهد که در برابرش خم شود؛ اما گدا جلوی هر رهگذری که اندکی از او برتر است، کنار کلاهی که به زمین انداخته زانو می زند و به خاک می افتد، در مقابل انتظار دارد هر کسی هم که از او پایین تر است مقابلش بر خاک افتد.

دن خوان

یادداشت های من دات بلاگفا

+ نوشته شده در  شنبه 10 مهر1389ساعت 22  توسط کامران  | 

خیال من

زیر لب می خوانم امشب
زندگانی هست زیبا
در این فکر هستم هرشب
کی تمام است این دنیا

کاش کودک بودم و آزاد
مثل باران صاف و ساده
یا مثل برگ یا مثل باد
همچون پرنده ی آزاده

می نشینم در کنار رود
پای حرفای یه ماهی
اما در خیال من چه بود
احساس و افکار واهی

خودم رو دیدم پرنده
بین ابرهای تیره
دیدم کنار باد وزنده
همگام و هم پای یه قطره

زندگی پر از خالی نیست
باید بود و زندگی کرد
روزی میاد که هیچکی نیست
دریغ از روزگار نامرد

یادداشت های من دات بلاگفا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مهر1389ساعت 13  توسط کامران  | 

سلام به دوستای گلم

بالاخره بعد از مدت ها اومدم. شرمنده این مدت درگیر درسام بودم وقت نمی کردم بآپم (آپ کنم) اما ازین به بعد خیلی تن تن (سریعتر) میام پیشتون خوشگلای من!

راستی یه وب زدم با آدرس club.blogfa.com هرکی می خواد توش مطلب بنویسه یه کوچولو صدام کنه تا عضوش کنم!

بای تا های

یادداشت های من

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 تیر1389ساعت 19  توسط کامران  | 

سخن بزرگان

آنتونی رابینز:
اعمال ثابت ما، سرنوشت ما را معین می کند.

اعتقادات ما اعمال، افکار و احساسات ما را شکل می دهند.

با هر تصمیمی، تغییری تازه را در زندگی خود آغاز کنید.

 

گوته:
وقتی هدف روشنی داشته باشیم، احساس عالی به ما دست می دهد.

تجربه بهترین آموزگار است.

اگر نمی دانی به کجا می روی، به هیچ جا نخواهی رسید.

 

مورفی:
هر کسی از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی و شادی را انتخاب کنید.

نگذارید دیگران برای شما فکر کنند.

 

موتزارت:
نبوغ در سادگی نهفته است.

 

فیشر:
برای شروع باید باور داشته باشی که می توانی؛ پس با اشتیاق تلاش کن.

 

راموس:
تکرار، مهارت ایجاد می کند.

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت 16  توسط کامران  | 

دو دانه در خاک

دانه ی اولی گفت: «من می خواهم رشد کنم! من می خواهم ریشه هایم را هرچه عمیق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هایم را از میان پوسته ی زمین بالای سرم پخش کنم...من می خواهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم...من می خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم احساس کنم.» و به این ترتیب دانه رویید.
دانه ی دومی گفت: «من می ترسم. اگر من ریشه هایم را به دل خاک سیاه فرو کنم، نمی دانم که در آن تاریکی با چه چیزهایی رو به رو خواهم شد. اگر از میان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم، امکان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببینند... چه خواهم کرد اگر شکوفه هایم باز شوند و ماری قصد خوردن آنها را بکند؟ تازه، اگر قرار باشد شکوفه هایم به گل نشیند، احتمال دارد بچه ی کوچکی مرا از ریشه بیرون بکشد. نه، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود.» و به این ترتیب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگی که برای یافتن غذا مشغول کندوکاو زمین در اوایل بهار بود، دانه را دید و در یک چشم برهم زدن قورتش داد.

بای تا های

یادداشت های من دات بلاگفا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اردیبهشت1389ساعت 22  توسط کامران  |